تبليغاتX
*წஜღღیونیفرمღღஜწ*

*წஜღღیونیفرمღღஜწ*

سلام

نمیگم چطورینهرجوری که خوشتون میاد باشینمنم همینجوریکه هستم مکشلی ندارم

سرانجام پس از دوماه خواب تابستانی امروز چشمان خود را گشوده و دیدیم یک هفته پیش باران باریده است و پرگ درختان زرد شده است و هوا سرد شده است و در(د)سـ(ر)های ماشروع شده است و .... واما اندر حکایات این روزگار خوکشل ما:

اولین کلاس تو روز اول ترم و تاخیر....(ترمی که نکوست از....)

کلاس صبح با یه استاد تازه بود و بیشتر به معارفه و تهدید و امید ونصیحت گذشت

انقدر ورودی جدید ریخته تو دانشگاه که حد نداره. انگار امسال هرکی این خراب شده رو زده قبول شده. همشونم با قیافه های تابلو و خنده دار و درخواستها وسوالهای عجیب غریب.امروز یه ده نفری رو از خیابون رد کردم تا نشونشون بدم مکانی که زیرتابلوش ایستادن همون جاییه که دنبالش میگشتن. یاد روزای تازه واردی خودم افتادم کلی دلم به حالشون سوخت. یادمه روزای اول یه بار تا هشت شب کلاس داشتیم و وقتی میخواستم برگردم هوا تاریک شده بود. منم گم شدم و بین این همه جا سر از کجا در آوردم؟؟؟؟؟؟؟؟!!! خوابگاه پسرا.(البته به خیر گذشت)

تو کلاس عصر استاد با ویدیوپروژکتور یه سری عکس نشونمون داد و ازمون میخواست به دقت بهشون نگاه کنیم. و برا بعضیهاشون چند بار پلک بزنیم یا سرمونو کمی تکون بدیم. تو یکی از عکسا گفت که همه سرتونو به راست خم کنید تا یه چیز جالب ببینید. همه این کارو کردن و یهو عکس عوض شد و یه الاغ اومد که کلشو عین کله های ما خم کرده بود و با چشمای مظلوم زل زده بود بهمون

تو کلاس بعدی استاد با خودش یه کتاب آورده بود که توش طالع بینی روز تولد هرکسی نوشته شده بود(این کتاب یه نسبت دوری با درسمون داشت)فال همه رو نگاه کرد و براشون خوند و تا تونستیم بهم خندیدیم(طالع بچه ها:)

استاد میخواست کلاسو تعطیل کنه اما بچه ها شروع کردن به حرف زدن و دوساعت دیگه موندیم(یعنی تا هفت).بچه ها همه خسته بودن از یه چیزایی. رشته ما رو در دانشگاه خودمون با دانشگاهای دیگه مقایسه میکردن. یکی میگفت انگار اکثر بچه ها به انتخاب خودشون نیومدن این رشته یه جورایی انگار اتفاقی راهشون افتاده حالا یا به خاطر رتبشون یا...(اکثر بچه های کلاس ما رتبه های زیر صد کنکور رشته خودمون بودناونایی هم که اول علاقه داشتن حالا دیگه ندارن.یکی دیگه بی حوصله گفت یه عده پشت کنکور موندن یه عده هم عین ما....

اینا حرفایی بود که خیلی وقتا فکر من باهاشون کلنجار میره. فهمیدم فقط من نیستم و بقیه هم ـــ حالا هرکس به نوعی ـــ خسته و دلزده شده از چیزی که به قول خودش خیلی ها آرزوشو دارن

پ.ن(توضیخی):اگه بعضی نوشته ها به نظرتون عجیب یا بیخود میاد واسه اینه که مخاطب خاص داره

پ.ن(ارجاییه):جمعی از دوستان از منبع شکلکهای اینجا پرسیده بودن.آدرسش تو لینکدونی هست.اگه دوست دارید خودتون برید بگردید پیداش کنید اینجوری اوقات فراغتتون هم پر میشه

پ.ن(ادراکیه):وقتی من میگم تو دقیقه نودم یعنی واقعا داور داره سوتو میزنه.یعنی شبی دو ساعت میخوابمیعنی همش درحالهستم یعنی دارم بخخخخبختمیشم یعنی.... بابا خب درک کنینالبته الان دیگه تموم شد و می تونم دوباره به خواب برم تا امتحانات (منو درس عبرت؟؟؟زهی خیال باطل)

پ.ن():من این وبو باز کرده بودم برای اینکه حرف دلمو توش بزنم.اما برحسب عادت(من قبلا دو تا وبلاگ دیگه هم داشتم)داشتم یه جور دیگه پیش میرفتم.از نظراتتون خوشحال میشم و لطف هیشکی رو بی جواب نمیذارم اما آمار دیگه اونقدرا هم برام مهم نیست...(افسردگی گرفتم رفت)

فعلا...

پ.ن(واقعی): نمیدونم چرا این آپ بیشتر شبیه جنگل شد!!

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 11:51 توسط ستاره| |
 

سلام

حالتون؟

احوالتون؟

اگه خوبین که هیچی. اگرم بدین دعا کنین تا خدا خوبتون کنه ...

منم بد نیستم ولی دعا میکنم که بهتر تر بشم

این روزا اونقدر گرفتارم که فرصت ندارم موهامو شونه کنم(خب سرم نمی خواره)

از اون آدمایی ام که همه چیزو میذارن واسه دقیقه نود و همیشه کاری رو که باید توی چند ماه یا چند هفته انجام میدادم،دوسه روزه یا چند ساعته انجام میدم. نمی دونم به این میگن زرنگی یا تنبلی؟

البته اگه به خودم باشه همون دقیقه نود هم همه چی رو پاس میدم به بقیه. ولی گاهی همه چی چنان در هم و آشفته میشه که فقط خودم ازش سر در میارم و بقیه هم دادشون در میاد که بیا کارا رو جمع و جور کن. دیگه عادت کردم صبح ها و گاهی شبها با صدای زنگ تلفن و اگه اوضاع خیلی وخیم باشه صدای زنگ در از خواب بیدار بشم.

حالا یه نمایش کمیک ببینید از منو دوستان در دقیقه نود:

دوستان دسته جمعی: عجب غلطی کردیم با تو پروژه برداشتیم. چه اشتباهی کردیم چه...

من:بله!بله!

دوستان:این آخرین باری بود که این اشتباه روکردم.دفعه بعد دیگه با هم کار نمیکنیم...

من:بله!بله!

دوستان:گند زدی به حیثیت کار. آخه تو....

من:

دوستان:

من دو سه شبانه روز پیش از تحویل طرح:

پروژه:

دوستان در روز تحویل کار:

من در روز تحویل کار:

دوستان در فردای روز تحویل پروژه(تلفنی ـ شیش و نیم صبح):ببین داریم رو یه پروژه جدید کار میکنیم. رو تو هم حساب کردیم نکنه یه وقت بری با یه گروه دیگه ...

من: بله! بله!

و این حکایت همچنان تکرار می شود...

اگه یه چیز تو دنیا باشه که ازش متنفرم اون خرید کردنه.مخصوصا وقتی نمیدونم چی میخوام بخرم یا چیزی رو لازم نداشته باشم و بیخودی مجبور شم برم بازار. یه جفت کفش آل استار مشکی خریدم که یه تیکه هاییش + بندهاش سبزه. مامانم کلا از اسپورت پوشیدن من خوشش نمیاد.حالا گیر داده (یعنی نگرانه) میگه این کفشا سبزن باهاشون نرو دانشگاه.

این قد بلند ماهم شده دردسر. یه هفتس دارم دنبال یه مانتوی بلند، مناسب، بلند، راحت، شیک، بلند، قابل استفاده در ملاعام، خوشرنگ بلند .... میگردم. اما نیست که نیست. رفتم تو مغازه یارو یه مانتو به من میده به ابعاد نیم متر در بیست و پنج سانت... بابا من دو متر و نیم قدمه...

خدا آخر عاقبت منو با این جماعت به خبر کنه...

: برعکس همه وبلاگها که آمار نظراتشون به تدریج زیادتر میشه مال من پست به پست کمتر میشه. به قول یه دوستی همه چیز زندگی من وارونه است.ولی خیالی نیست به قول یه دوست دیگه ای زندگی اینجوری هم عالمی داره....

Hello

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 14:4 توسط ستاره| |

سلام

در چه حالین؟ چه طورید با روزگار؟ خوش می گذره؟ منم ای ... مثل همیشه . بدک نیست. زندگی که البته خوبه. اگه ایرادی هست از طرز نگاه منه. برای عالی شدنش کافیه لنز دوربینو کمی بچرخونم...

بالاخره مامانم برگشت:

من:تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

بابام:تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

مامان:تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

کانون خانواده:

یکی دو هفته دیگه کلاسای دانشگاه شروع میشه. من میخوام این ترم بیست تا واحد بردارم. بابام گفت زیاده... ولی مامانم نگران نیست چون مطمينه وسطه ترم نصفشو حذف می کنم. راستش دیگه خسته شدم از درس خوندن واسه همین تا اونجایی که اجازه دارم واحد بر می دارم تا زودتر کارشناسیمو بگیرم... تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

دلم می خواست تو تابستون درسای ترم بعد رو بخونم اما نشد دیگه...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

دلم یه کم گرفته. این روزا به اکثر وبلاگایی که سر میزنم فضای شادی ندارن. آدما هم انگار همین طورن. نمی دونم چرا...؟!

از اونجایی که طی روزهای گذشته هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و ذهن منم اتفاقاتو واسه طولانی مدت آرشیو نمیکنه خاطره ای هم ندارم که تعریف کنم بنابر این آپ کوشولو میشه. ولی شما غصه نخورین به جاش براتون یه شعر میذارم:

هردو غم داریم

سرنوشتی مثل هم داریم                              

کار تو گریه                                                       تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

کار من خنده                                                     تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

هر دو مان یک تحته کم داریم...                         

فعلا  

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 14:20 توسط ستاره| |

سلام

خاله اینا اومدن اما فقط یه روز موندن بعدشم همه اهل خونه جز من و بابام رفتن سفر و مارو تهنا گذاشتن که واسه خودمون روی هرچی فیلم طنزه سفید کنیم. من و بابا زیاد با هم مسافرت میریم اما خیلی کم یش اومده که تو خونه با هم باشیم. اما ماجراهای من و بابام:

شب اول: من لباسامو ریختم تو لباسشویی اما نمیدونستم خرابه و آبش خالی نمیشه در نتیجه نه تنها لباسام نابود شدن که .... به علت فاجعه آمیز بودن از گفتن ادامه ماجرا معذورم

شب دوم:مامانی هرشب زنگ میزنه به گوشی خودم و ازم می پرسه غذا خوردم یا نه،منم همیشه راست یا دروغ میگم آره. اون شب ویرم گرفت بگم نه ببینم چی میشه ناگفته نماند که غذای ابتکاری اون شب بابا اصلا خوب نبود.دو دقیقه بعد تلفن خونه زنگ خورد و بابایی...on the phone - New!

روز سوم:من ساعت سه نوبت دندون پزشکی داشتم اما یادم نبود ساعت دو ونیم من و بابا داشتیم اخبار گوش میدادیم و حرف میزدیم که مامانم زنگ زد بپرسه رفتم یا نهhttp://i35.tinypic.com/2n0qzx1.gif؟ دو سوته آماده شدیم و رفتیم ولی دیر رسیدیم. دستیار دکتر که یه خانومه به شوخی به بابام و دکتر گفت همیشه مامانش سر وقت میاوردش ولی حالا باباش پنج دقیقه تاخیر داشت خانوما خوش قول تر هستن

شب سوم:بابایی داشت غذا درست میکرد منم رفتم تو آشپزخونه پیشش ولی فقط نگام میکردم.گفتم بابا تو دوران دانشجویی آشپزی هم میکردی. گفت معلومه. بعد ازم پرسید بلدی املت درست کنی یانه. منم گفتم املت دیگه چیه؟ بابایی گفت این چند روزه وایسا کنار دستم تا یه چیزایی یاد بگیری. بعد غذا رو گذاشت تو ماکرویو و زمانش رو تنظیم کرد و هردو رفتیم دنبال کارمون. یک ساعت بعد من دیدم یه بویی میاد و رفتم تو آشپزخونه. بابایی زمانو به جای بیست دقیقه گذاشته بود رو صد و بیست دقیقه...

شب چهارم: از اون جایی که بابایی خیلی زحمت می کشه امشب تصمیم گرفتم تو آشپزی بهش کنم اما وقتی داشتم گوشت چرخ می کردم یکی از ناخونام شکست:

من:

بابا:

من:

روز پنجم: تا حالا که به خیر گذشته.شاید فردا مامانم برگرده، یعنی امیدوارم....خدایا....

پ.ن:یه سوال دارم،چرا نظرای خصوصی به اندازه نظرای عمومیه؟؟؟؟؟؟؟؟بابا سلام خوبی رو دیگه خصوصی نفرستین

پ.ن:دوستانی که نژاد بنده رو حدس زدن ، همگی درست حدس زدن به قید قرعه بهشون جایزه داده نمیشه

فعلا...

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 16:30 توسط ستاره| |

سلااااااااااااااااااااام

حال و احوال شما خوبین یا بهتر؟ منم بد نیستم. میگذره دیگه....همیشه همه سعیمو میکنم که خوب بگذره گاهی میشه گاهی هم...

داداشم با دوستاش رفته بود سفر.چند روز پیش برگشت و واسه منم یه کادو آورده. یه خرس سفید گنده. یه کم از خودم قد کوتاه تره.خیلی خوشگله، البته به سن من نمی خوره ولی ازش خوشم میاد. گذاشتمش رو تختم . میام تو اتاق چشمم بهش میفته روحیم باز میشه .تازه یه لباس نارنجی هم داره

استاد موسیقیم هم رفته سفر و کلاسو تعطیل کرده. منم دیگه اصلا بیرون نمیرم. به جاش میشینم تو خونه و به همه چی گیر میدم.از رنگ دیوار اتاق تا صدای تلویزیون و پریز برق

امروز یکی از دوستای قدیمیم بعد از دو ماه بهم زنگ زد. اونقده ذوقیده شدم که یه ساعت باهاش حرف زدم  ولی یادم رفت باهاش یه قرار بذارم که ببینمش. بعدشم هرچی زنگ زدم گوشیش خاموش بود .

داداشم یه کلاه هم برام اورده که خیلی خوشگله منم همش میذارمش سرم. یه پسرعمو دارم که اسمش حمزه است و همیشه سر به سر هم میذاریم. من بهش میگم شیش کوچولو (ء). اونم امروز از موقعیت سواستفاده کرد و بهم گفت آی باکلاه

خب. اینم از اخبار امروز. بالاخره طلسمم شکست و بعد از یه هفته  کردم. فردا خالم اینا میان خونمون و کلی سوژه دارم واسه گیر دادن و چزوندن ولی سعی می کنم یه فرصتی واسه آپ کردن هم بذارم

اینم یه عکس واسه بزرگتر شدن آپ:

گالری عکس نایت اسکین - جدیدترین عکس های گالری/8446845-lg

پ.ن: از همه اونایی که نظر دادن دستشون مرســــــــــــــــــــــــــــــــیI Love You

پ.ن: بعضی ها گفته بودن چرا خصوصیاتت با هم متضاده؟ خب اینکه طبیعیه. به نظر من هر آدمی کلکسیونی از پاردوکسهاست.

اما بداخلاقی با مهربونی و شوخ طبعی منافاتی نداره. من معمولا توی اوج عصبانیت تیکه هایی می پرونم که همه رو به خنده می ندازه و باعث میشه خودمم با خونسردی بیشتری حال طرفم رو که داره میخنده بگیرم  . یا هرچند گاهی بی حوصله به نظر میرسم اما هرکاری که بتونم برای دوستام می کنم و بچه ها رو هم خیلی دوست دارم و باهاشون رابطه خوبی دارم  .

فعلا... 

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 11:18 توسط ستاره| |